تبليغاتX
قاب کاغذی
   
قاب کاغذی
آبی -صورتی-نارنجی
 
 
موضوعات

یادداشت

گفتگو

گزارش

آثار اعضا

داستان

____________________
آرشيو مطالب

مهر 1388

مرداد 1388

خرداد 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

اسفند 1386

____________________
مطالب اخير

لالایی برای عروسکم

گلدان خالی

رنگ و وارنگه!

برای پدربزرگ سفرکرده یمان دلتنگیم

جلسه ای بود، جلسه ای نبود

تقدیم به تو که بسیار دوست می دارمت

این روزها صدای پای بهار در مرکز 2 چقدر خوب شنیده می شود

داشتم روی ابرها با دوچرخه ام رکاب می زدم که

خواهرانی که با هم غریبه اند.

یه قصه ی پر غصه

____________________
پیوندهای روزانه

گلپری

اینجا کسی برادر دالتونها نیست

نور و نار

دل نگاره ها

این یادگاری ازمن است

____________________
پیوند ها

دل نگاره ها

کوله پشتی خدا

تکلیف این ستاره تاریک روشن است

از زمین تا آسمان

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

لالایی برای عروسکم

 

عروسک خوشگل من امشب خوابش نمی بره.

هر چی بهش می گم بخواب به حرف من گوش نمی ده.

هی گریه و ناله می کنه دلم را تیکه می کنه.

بخواب بخواب بخواب بخواب عروسک خوشگل من.

چشاش داره بسته می شه.

وای که چقدر عالی می شه اگه بخوابه.

دعا کنین بچه ها فردا سر کلاس درس چرت نزنه.

سارا امیری کلاس چهارم

                                                       

 لالالالا گل پونه بخواب عزیز تو دردونه

تا بگم برات لالایی:

بخواب تو عروسک ناز

تا برات بخونم آواز

بگم تو چه قدر نازی طربچه و پیازی

لالالالا گل پونه بخواب تو عزیز دردونه

همه ی این چیزها خواب بود  خواب و رویا بود

لالالالا بخواب تو عروسک زیبا

مهلا لطفی کلاس پنجم

 

لالالایی بخواب دختر

گلم گل نازم لالابخواب

توبرو توی ستاره ها را ببین

آیدا مهرافروز کلاس سوم

 

لالا لالا لالایی بخواب دختر زیبا

لالا لالا لالایی دختر گلم بخواب بخواب

بخواب تا خواب خوش ببینی بخواب بخواب

دختر نازم بخواب تا رویاهای خوش ببینی بخواب تا داستان های خوب تعریف کنی.

الهام لطفی کلاس سوم

 
 

جمعه شانزدهم مرداد 1388

گلدان خالی

 

خیلی وقت بود که سماور قل قل می کرد.

- بی بی جان خونه اید؟

گلاب آمده با یک ظرف روغن جوشی.بی بی جان نگفت که هنوز قرص قند می خورد. بشقاب پر از نان های روغنی را گرفت و زمزمه کرد: خدابیامرزدش، مرد خوبی بود.

گلاب که می رفت نگاه کرد به حیاط: بی بی جان مهمون دارین؟ بی بی لبخند زد و گفت:«آب و جارو کردم که بیاد.امروز می رم چراغ برات. تو رفتی؟» گلاب پر چادرش را باز کرد و گفت:«دیروز رفتیم، امروز هم با شما می یام. ساعت چهار خوبه؟»

بی بی جان صدای در را که شنید چرخید به طرف گلدان خالی، فرو بردش تو آب حوض. ماهی های قرمز کنار دستش یک لحظه جمع شدند و بعد رفتند گوشه امن آب.

نگاه کرد به عکس حاج صادق توی قاب آن طرف تر مهدی با لبخند نگاهش می کرد. دست کشید روی عکس. خندید و گفت:«وقتی بیاد لابد خبری هم از تو می یاره برام.

گلدان را گذاشت لب پنجره. دستی کشید روی تراشهای بلور.حتما می آمد……

***

گلاب، ظرف حلوا را از دست بی بی جان گرفت. آهسته گفت:چه چارقد خوشگلی! به به … چه بوی خوبی پیچیده توی حیاط.

بی بی جان نگاه کرد پشت سرش و گوشه چارقد گلدارش را مرتب کرد.

در را که می بست چشم دوخت به گلدان لب پنجره. چیزی به گلاب نگفت. مگر باور می کرد درست وسط تابستان  سه شاخه گل نرگس، نشسته باشد توی گلدان؟

 
 

جمعه شانزدهم مرداد 1388

رنگ و وارنگه!

 

دلم به چارشنبه های زندگیم خیلی خوش است. چون دو بال صورتی روی پشتم درمی آیند و مرا هفت بار دور گنبد طلایی اش می گردانند و بعد می نشانند درست بالای گنبد، تا طلوع خدا را از نزدیک تماشا کنم. امروز هم چهارشنبه است از همان چهارشنبه های سبز دوست داشتنی. امروز هم خورشید زیر قولش نزده است و مثل هرروز از پشت گنبد سرک می کشد و برایم دست تکان می دهد. امروز هم  یک عالمه قلب آبی بزرگ و کوچک، از همان هایی که بوی خوب مهربانی می دهند؛ توی بوستان کودک، منتظرم هستند.

با اینکه تازه امتحانات بچه ها تمام شده است، اما هیچ کدام از صندلی های سبز توی کتابخانه ی مرکز 2 تنها نیستند. مثل همیشه کلاسمان را با بازی شروع می کنیم.

همان اول خودم اوستا می شوم و می گویم: رنگ و وارنگه! بچه ها می گویند:چه رنگه؟

- از همه رنگه!

- چه رنگه؟

- مروارید رنگه!

- چه رنگه؟

- به رنگ آبی فیروزه ای!

 تلاش بچه ها برای پیدا کردن شیء موردنظر با رنگ آبی فیروزه ای، مهیج ترین قسمت بازی است. هرکدام از آن ها یک بار اوستا می شوند و بازی را به دست می گیرند.

نوبتی هم که باشد نوبت نوشتن است. به دلیل خستگی امتحانات، ترجیح می دهم چند سوال مطرح کنم تا آن ها ضمن دادن پاسخ، به فکر فرو روند.

از بچه ها می پرسم، خورشید چه رنگی است؟ می گویند زرد. می گویم: کسی می داند که چرا خورشید زرد است؟ هر کدام از آن ها چیزی می گویند. سارا می گوید: چون نور زرد است و خورشید نور دارد. رضوان می گوید:چون باید بتابد تا گرما بدهد. زهرا می گوید: شاید خورشید مریض است! بچه ها چشم هایشان گرد می شود و همه می گویند شاید......  از اعضای خوب کلاس می خواهم به سوالاتی که از آن ها می کنم پاسخ های ادبی  و زیبا بدهند.

- چرا دریا آبی است؟ زهرا حیدری می نویسد چون دریا و آسمان با هم خواهر و برادرند. فاطمه نجاتیان می نویسد چون هم رنگ دوستش آسمون باشه.

سارا پناهی می نویسد چون دریا مهربان است.

- چرا ابر سفید است؟

چون زیاد نمک خورده است.                         زهرا حیدری

چون ابر از یک چیزی ذوق زده شده است.          عارفه شرقی

چون ابر ترسیده است.               سارا پناهی

چون گریه کرده و اشک هاش تموم شده .       مهلا ملایی

چون وقتی رعد و برق می زند از ترس تمام بدنش سفید شده است.     آرزو حیدری

چون یخ زده است.                زهرا ذاکریان

چون از چیزی وحشت زده شده است       فاطمه نجاتیان

چون دوست داره رنگ گل یاس باشه.                سحر دلشاد

- چرا خون قرمز است؟

چون عصبانی است از اینکه گلبول ها توش زیاد ورجه وورجه می کنن.    زهرا حیدری

- چرا ستاره ها نقره ای هستند؟

چون ستاره ها در شب لباس درخشانشان را می پوشند و برق می زنند. زهرا حیدری

چون مانند روز نوری برای روشنایی شب داشته باشند.       سارا پناهی

-چرا شب سیاه است؟

چون که دروغ گفته.          زهرا حیدری

چون که یک بچه توی دفتر خودش آسمان را سیاه کرده است.    زهرا ذاکریان

چون می خواهند ما را بخواباند

- چرا کوه ها قهوه ای هستند؟

چون خشکشون زده.                 زهرا حیدری

- چرا چمن سبز است؟

چون که جوونه.             زهرا حیدری

چون گل ها بهتر بتوانند خودشان را نشان دهند.     مهلا ملایی

- چرا موی پدر بزرگ ها سفید است؟

چون که این قدر نوه هایشان اذیت کردند که موهاشون مثل ابر سفید شده.  زهرا حیدری

- چرا غروب نارنجی است؟

چون که این قدر پرتقال خورده که پرتقالی شده است.     زهرا حیدری

چون از این که می خواهد از نعمت های خدا محروم شود ناراحت شده و رنگش پر رنگ شده است.        آرزو حیدری

چون وقتی خورشید پشت کوه ها ناپدید می شود آسمان ناراحت می شود و رنگ آن نارنجی می شود.         مهلا ملایی

چون نارنگی را زیاد دوست دارد.      سارا پناهی

غرق در جواب های رنگی آن ها بودم، که فرشته پرسید: راستی چرا چهارشنبه ها سبز است؟!......

 

 

 
 

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388

برای پدربزرگ سفرکرده یمان دلتنگیم

 

آن شب که یک ستاره

از بام شهر افتاد

پیغام رفتنت را

با رفتنش به ما داد

  ماه شب 14

چقدر زیباست.همیشه وقتی چهاردهم ماه فرا می رسد به ماه خیره می شوم.آخر چهره ی زیبا،معصوم و ملکوتی او را در آن می بینم.آری چهره ی دوست داشتنی او مانند ماه شب 14 است.او را مانند یک پدربزرگ مهربان دوست دارم.اما حیف که ما نسل سومی ها لیاقت دیدار او را نداشتیم.تا همین دیروز چنین افکاریذهنم را مشغول کرده بود تا اینکه به خوابم آمد.در میان دشت سبز وخرمی پر از گلهای زیبا دیدمش.خوب که نگاه کردم شهید آوینی وشهید چمران را که مانند پروانه به دور امام می چرخیدند،را دیدم. با تبسم زیبایی که امام به آنان تقدیم می کرد انرژی تازه ای می گرفتند که مانند همیشه پا به پای اودر خدمتش باشند.به من نگاهی انداخت.به سمتش رفتم وزانو زدم.دستش را گرفته وبوسیدم.اشکهایم روی گونه ام می لغزیدند.دستی به سرم کشید وگفت امید من به شما جوانان است.ودستمال سبزی را که در دستش بود به من داد.از آن پس دیگر با خودم عهد بستم که تا زنده ام چهار دهم هر ماه به توی حیاط خلوت بروم و از آنجا کمی با او درد دل کنم.

 زهرا مومن زاده

  شهر تاریک

شهرامروز تاریک است تاریک تاریک انگار سایه ی تاریکی بر وی شهر کشیده شده است چقدر دلم حال و هوای او را کرده بود سال هاست از مرگ او می گذرد تمام لحظه ها به یاد او هستم هیچوقت او را فراموش نمی کنم چقدر مهربان بود مانند پدربزرگی که می خواد حال و هوای جمع را عوض کند امروز دلم گرفته وقتی به مردم نگاه میکنم که چگونه دلتنگ او یند واقعا غبطه می خورم .امروز روز مرگ اوست .او پدر بزرگی مهربان و دلسوز و فدا کار بود .امروز همه عزا دار مهربان ترین پدر بزرگ اند که جانشان را برای او فدا می کردند .اما او رفت و ما را با غمی بزرگ تنها گذاشت .    

 

                                                                    الهام صفدری

 

 
 

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388

جلسه ای بود، جلسه ای نبود

 

درست راس ساعت 16 بود که روی صندلی، روبروی دوستدارانش یعنی اعضای خوب ادبی و مربیانشان نشست؛ همراه با لبخندی روی لب که تا آخرین لحظات با او بود. و به واقع شده بود یک تابلوی« لبخند بزن رزمنده». ابتدا کارشناس ادبی، نویسنده ی ادبیات مقاومت و دفاع مقدس؛ آقای  مجید قیصری را از روی برگه ی اعزام، معرفی کرد. مریم حسینیان ضیافتی به صرف داستان راه انداخته بود. مجید قیصری بعد از سلام و احوال پرسی به گفتگو با نویسندگان بزرگ آینده (اعضای ادبی) پرداخت. جلسه ای بود دیگر. سپس داستان مامور توسط یکی از مربیان خوانده شد. حالا آقای قیصری بود که از جبهه ی روبرو بمباران پرسش می شد. مجید قیصری با دستی روی چانه، سنگر می گرفت و لبخند می زد. تا بتواند با پدافند هوایی و زمینی به موقع اش، از خودش دفاع کند. انگار ترکش های سوالات فقط قلقلکش می داد. او نیروهای عملیاتی را چقدر منتظر کشیدن ماشه ی تیر بار پاسخ هایش گذاشت. اما ...... .  اعزامی تلفنی (نیروهای قدیمی و باتجربه را در جنگ، زمان حمله ها، تلفنی خبر می کردند تا سر بزنگاه برسند) می خندید و آرام  از پشت نی زارها رد می شد تا به یادمان بیاندازد که «جنگیدن قلق داشت و ربطی به زور بازو نداشت». انگار جلسه ای نبود. مسئول تدارکات، جیره ی جنگی را  چقدر منظم  و شکیل بین سربازها پخش کرد. مجید قیصری پیرامون نویسنده، نویسندگی و دو داستان ماه زده و مامور که نوشته ی خود او است، صحبت کرد. جلسه ای بود دیگر.

در پایان جلسه، قمقمه های خالی  و قوطی های آر.پی.جی را تحویل یکی از تدارکاتیها دادیم. همه لبخند می زدند و تازه پر انرژی شده بودند و سر شار از کلمه و انگار جلسه ای نبود.

 

این هم یک یادگاری است که جناب استاد مجید قیصری برای دخترم زهرا نوشته است.

خیلی روز خوبی بود جایتان سبز.

 
 

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388

تقدیم به تو که بسیار دوست می دارمت

 

صدای کلون درب زنی را در آستانه درب می نشاند، که پیراهنی از حریر سبز و صورتی بر تن دارد. و تاجی از گل به سر. توتیای چشمش را با خاک ایران کشیده است. گردنبندش از مرواریدهای خلیج فارس و گوشواره اش ستاره ی زهره است. دلش پرنیان بهشتی است وعجیب بوی سیب می دهد.            خانه ای دارد وسط قاف، آخر کوچه های مهربانی عشق. که یک عالمه چراغ دانایی از آن آویزان است. گوشه ی سمت راست حیاط را که نگاه کنی، درخت اناری با میوه های ترک خورده، برایت دست تکان می دهد. شاید لیلی زیر این درخت بود که هوای مجنون را کرد و به او رسید. روی دیواراتاقش دستخط خداست. نامه های خط خطیش روی میز است؛ همان که با پر سیمرغ امضایشان کرده و نوشته است: یک فرشته ی ساده و خط خطی؛ عرفان نظرآهاری. ترمه ای به رنگ فیروزه پهن کرده به وسعت دلش و رویش هفت سینی از سروش و سیمرغ و سرو و سیاوش چیده است. ما که حبیب خداییم را، دور سفره می نشاند و با اكسير مقدس از ما پذیرایی می کند. می نوشیم واز چهلستون دنیا دل می کنیم، آن وقت هزار راه تا تورا طی می کنیم. وقتی که می رسیم درهای خاتم کاری شده ات را به رویمان باز می کنی. وه چه خنکایی! سایه ات را که بر سرمان می ریزی؛ سرشار می شویم از بوی خوب شمعدانی. فرشته های آینه پوشت، طبق طبق عشق و مهربانی را می آوردند و از آن پارچه ای خوشبو به تنمان می دوزند؛ از همان هایی که برای عرفان دوخته ای. به آینه ای که توی سفره ی هفت سین نشسته است نگاه می کنیم و تو به ما چشمک می زنی و می خندی.

 

 
 

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387

این روزها صدای پای بهار در مرکز 2 چقدر خوب شنیده می شود

    دوباره گردش ماهی های قرمز در تنگ کوچک شیشه ای نوید بهاری نو را به همگان می داد. و به سفره ی هفت سین حصیری ما شادی خاصی می بخشید. مادرم دوباره سبزه ها را آب می داد و بوی سبزه ی نم خورده در مشامم می دوید. سیب قرمز در کاسه ی چینی میان آب می رقصید  و نگاه  به سمنوهای درون ظرف احساس عجیبی را به من هدیه می کرد. صدای کوکوی فاخته در گوش هایم طنین انداز شده بود. و شکوفه های صورتی گوشواره های شاخه های خشک درختان شده بودند. باران بهاری نم نم می بارید و خاک باغچه را خیس می کرد. شبنم های ریز روی گلبرگ های اقاقی می لغزید و  شمعدانی های کنار حوض به آسمان آبی نگاه می کردند و برای دل شکسته ی گلدان ها دعا می خواندند.

 

شادی نقبایی سوم راهنمایی

 

اسفند کوله بارش را می بندد و به استقبال بهار می رود. صدای آواز گنجشک ها مژده ی بهاری دوباره را می دهد. دوباره بوی گل های بهاری به مشامم می رسد .دوباره مادرم  سفره ی هفت سین پهن می کند. دوباره سبزه ها قد کشیده اند و روبان قرمز کمربند آن ها شده است. بوته های زرد از دور چشمک می زنند. نم نم باران بهاری روی صورتم سر می خورند.دوباره درخت ها شکوفه می زنند.ماهی های قرمز از درون تنگ چشمک می زنند.

 

مژگان دانشور سوم راهنمایی

 

دوباره بوی بهار آمد.شکوفه های درختان زیبایی را به جنگل تقدیم می کند. دوباره ثانیه ها طعم زندگی گرفت.دوباره چمن ها رنگ سبز به خود گرفت.دوباره دید و بازدید جان تازه ای گرفت. ودوباره نجوای «یا محول الحول والاحوال»در گوش ها پیچید.

آری سال دیگری به اسفند رسید...

زمستان دیگری به بهار رسید...

و دوباره...

زهرا مومن زاده سوم راهنمایی

 

شکوفه ها روی درختان می رویند و یکی یکی به مرور زمان بیرون می ایند وبیشترو بیشتر می شوند. رنگ های مختلفی مثل صورتی، قرمز، سفید و... سبزه ها لاخ لاخ از زمین سر در می آوردند.یک دشت سبز و زیبا را می سازند. آن ها لباس نارنجی زمین را درآورده و لباس سبز و زیبایی را بر تن او می کنند. شاخه ها کم کم جای خود را به برگ و شکوفه ها می دهند.

 

فهیمه صالحی اول راهنمایی

 
 

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

داشتم روی ابرها با دوچرخه ام رکاب می زدم که

دو راهی

داشتم روی ابرها با دوچرخه ام رکاب می زدم که به یک چراغ سه رنگ رسیدم که قرمزش رنگ گرفته بود که دیدم ابرها دارند راه می روند. یک دفعه چراغ سبز شد من با دوچرخه ام به راه رفتم. در راه ترافیک بود و خیلی شلوغ . که من نمی توانستم از لابه لای ابرها رد شوم. من با خودم گفتم: اگرمن روی زمین بودم از میلانها(کوچه) می رفتم .بعدش به راه افتادند. یک کم جلوتر چراغ خراب بود و دو ابر باهم تصادف کرده بودند. جلوتر رفتم یک دو راهی بود از یک طرف صدای جیغ می آمد و طرف دیگر، یک جاده سرسبز بود که درانتهای آن کلبه ای چوبی بود.

من از آن طرف رفتم که کلبه داشت. آنجا کسی نبود؛ آنجا به آخر بهشت می رسید. من می خواستم از آنجا بروم ولی گفتم می خواهم بهشت را ببینم. دیگر به بهشت رسیدم آنقدر خوب بود که بوی گلاب  می داد من دوست نداشتم از آنجا بیرون بروم. داشتم با دوچرخه ام بیرون می آمدم که یک دفعه برگشتم و آمدم روی زمین.

محمد جاهدیان

کلاس دوم دبستان

چیزهای غیرممکن

یک روز داشتم دوچرخه بازی می کردم که دوچرخه ام را گذاشتم توی خیابان ولی وقتی به آن نگاه کردم به جای آنکه توی خیابان معمولی باشد، توی آسمان بود. رفتم و دیدم آنجا پر از اسباب بازی و پر از حیوان وحشی است مثل: شیر، پلنگ، ببر و کرگدن. آنجا یک کامپیوتر هم بود که بدون برق کار می کرد و چند تا میمون ،که اندازه موریانه بودند. یک خانه برفی هم بود که روی آن سماور بسیار گرمی قرار داشت. و یک بخاری که با برف کارمی کرد. یک قورباغه هم آنجا بود که شکمش اندازه یک قورباغه باد می کرد. آنجا یک نفر هم بود به نام مملی دست و پا چلفتی من با او دوست شدم او کارهای عجیب هم می کرد. یک کارش این بود که کله اش رامی کرد توی آتش. آنجا تازه یک دانه ستاره هم بود که این قدرمی درخشید که آدم کور می شد.

محمد خاوری

 کلاس سوم

 

 

 

 

 
 

شنبه پنجم بهمن 1387

خواهرانی که با هم غریبه اند.

 

تقديم به مربی عزيزم   مليحه جون

تابوت مرگ

نمي دانم چرا امروز حال خوبي ندارم شايد ازخواب ديشب بود مي ترسيدم خوابي كه تا حالا در عمرم نديده بودم .....

ديشب با عصبانيت خوابيدم در خواب ديدم در قبرستاني به تاريكي شب و مه اي به رنگ سفيد

با قدم هاي كوچكم جلو مي رفتم سه قبر مرابه وجد اورد نزديك سه قبر شدم دو نفر در تابوت -هاي  چوبي با لباس هاي سفيد به روشنايي ماه و به سفيدي ستاره ها بودند اما نمي دانم چرا يك تابوت چوبي خالي بود يكي از آن دو نفر رو به من كرد و گفت . چرا وايسادي بيا بخواب ديگه به خودم لرزيدم و ترسيدم در همان لحظه بود كه از خواب پريدم و......

امروز آن خواب را براي هزاران نفر تعريف كردم هر نفر يك تعبيري داشت و براي من بازگو مي كرد . نمی دانم چرا از آن خواب می ترسم. شاید خبر مردن مرا می خواهد زودتر بدهد و شاید آن خواب ربطی به زندگی من خواهد داشت .

الهام صفدري

14ساله

مركز2 مشهد

 

اصغر بی کله

زري خانم قوري چايي را بر مي دارد و توي استكان نارنجي رنگش مي ريزه .اصلا دوست نداشتم چايي را بخورم فكر كنم اصلا تا حالا ليوان را نشسته بود.زري خانم با موهاي سفيدش كه اصلا به سفيدي نمي خورد همش ور مي رفت و با خودش زمزمه مي كرد و لعنت بر اصغر بي كله مي فرستاد اين لقبي بود كه اهالي محل به پسر حاج خانم مي گفتن چون از بس كله شق و كلش هميشه تاس بود و براي همين لقب به خودش نيز افتخار مي كرد .نمي دانم چرا از من خواسته بود به ديدنش بروم تا گفتم حاج خانم به حرف آمد و شروع كرد به درد و دل كردن. اصغر بي كله چند روزي گوشه ي انباري درد مي كشيد.

اصلا حال خوش و مناسبي نداشت .و چند روزي هم كارش به بيمارستان كشيده  بود.

اصغر بي كله اصلا آدم خوبي نبود . بلكه خود خواه هم بود آن  آدمي نبود كه به دختر های محله متلک نیندازه برای همین کسی به اصغر محل نمی ذاشت.

زری خانم از من خواست تا از اهالی محل بخوام كه براش پول جمع كنند. نمي دانم من با چه رويي پيش اهالي محل برم و از آنها كمك بخوام.هر چه بود پابه پاي حاج خانم وارد مسجد شودم . بالاي منبر رفتم و دعا كردم كه قبول كنند. شروع كردم از مريضي اصغر گفتم به آنها التماس كردم نمي دانم چه شد كه آنها دلشان به رحم آمد  ساک را برداشتم از نفر اول شروع کردم اصغر آقا با اینکه آدم خسیسی بود ده هزار تومان داد بقیه هم با این روال دادند.زري خانم با خوشحالي به طرف خانه مي رفت تا خبر جمع كردن پول ها را به اصغر بدهد نمي دانيد در مسجد چه خبر بود هر كس مقداري مي داد .

پول به مقدار كافي جمع شد و قرار بود فردا پول ها را همراه زري خانم به بيمارستان تحويل دهيم. صبح شد با هزار اميد از در خانه زدم بيرون . صداي روشن شدن موتوري را شنيدم بدون آنكه به پشته سرم نگاهي بيندازم به راه افتادم و به سمت خانه ي زري خانم پيش رفتم صداي موتور هر لحظه بيشتر وبيشتر مي شد تا آنكه نفهميدم چه شد كه در يك لحظه ساك در دستم ناپديد شد به سمت موتور دويدم هر لحظه بر سرعت موتور افزوده مي شد و من هم با آن سرعت می رفتم تا اینکه موتوردر یک جشم بر هم زدن نا پدید شد.من نمي دانستم ايندفه واقعا با چه رويي نزد اصغر يا زري خانم بروم  در را زدم صداي شنيدن زري خانم مرا به خود آورد . در باز شد نمي دانم چرا زري خانم گريه مي كرد و با دست بر سر خود مي زد  نمي دانم شايد درباره ي دزديدن پول ها بويي برده بود اما........

هر چه بود گریه می کرد و از این طرف به آن طرف می دوید و  از من خواست همراهش بروم تند تند مي دويد قلبم داشت از تپيدن مي ايستاد به طرف انباري در حركت بوديم رسيديم با پيكر نيمه جان اصغر روبرو شدم  بر سر خود كوبيدم اصغر را سريع به بيمارستان رسانديم اهالي محل در حياط بيمارستان جمع بودند تلفنم زنگ زد و خنده  بر لبانم نقش بست .زری خانم خوشحال شد و چشمانش برق زد برقی که تا حالا در چشمانش ندیده بودم.

الهام صفدري

14ساله

مركز2 مشهد

 

               يك شاخه گل براي ....

امروز اند قرار بود از سونيا خواستگاري كند .

آند با يك شاخه گل رز سر قرار رفت اما نمي دانست چرا سونيا  چند روزي دير سر قرار مي آمد و بهانه هاي مختلف مي گرفت تا اينكه موبايل آند زنگ زد و فهميد سونيا بر اثر سرتان فوت كرده .

آند انروز فهميد دلايل دير امدن سونيا را و انروز اند شاخه گل رز را بر روي قبر سونيا گذاشت تا دل سونيا آرام بگيرد و آند براي هميشه از دل سونيا محو شد...

 

ماشين دزديده شده

 

اون روزبابا با داد وفرياد وارد خونه شد انگاري خبرهايي بود.بابا گفت: بدبخت شديم ماشينو بردن چيكاركنم حالا؟ مامان هم كه چاي دستش بود انداخت وزد توي سرش وگفت بيچاره شديم چيكاركنيم من هم اونجانشسته بودم.

فكرايي مي كردم انگاري به كسي شك داشتم علي آقا آره خود علي آقابهترين كس محله هموني كه دوروبرماشين مي پلكيد. آره خود خودشه بابا بايد به اون شك كنه. بابارفت شكايت كرد ازعلي اقا .علي آقا به زندان رفت .سه ماه گذشت به همين زودي.صبح زود هل هوش ساعت00: 7 بود كه زنگ در خونه را زدن مثل جت پريدم دم در.پليس بود ماتم برد بابا راصدازدم پليسا گفتند:آقاي نادري ماشينتون پيدا شد لطفا بياين كلانتري .بابا ماتش برده بود شب رفتيم كلانتري گفتند :اقاي نادري ماشينتون دست اصغرآقانبوده شخصي به نام محمودخان بوده.محمود خان دوست بابام بود هموني كه بابا بهش اطمينان داشت بابا اصلا باورش نمي شد كه محمودآقا ماشينشو بدوزده همون كس..............                                                                                                                                                                                                                                                                       

                                                           مهلاصفدري

                                                           12ساله

                                                           مركز2مشهد

 
 

یکشنبه بیست و دوم دی 1387

یه قصه ی پر غصه

صبحانه ی تلخ

باز هم یک صبح دیگر شروع شد، نسیم صبحگاهی همه جا را پر کرد و گلزار و سبزه زار شادی و نشاطی دوباره گرفتند. نسیم طراوت رابین همه ی طبیعت تقسیم کرد و جمن و گل ها و شاخه های درختان با سر تکان دادن از نسیم تشکر کردند. پرندگان بر روی شاخه ها نغمه سرایی می کردند و آواز سر می دادند و پروانه ها دوباره بوسه ای به گل ها می دادند و بر دور آن طواف می کردند. انگار این کار نشاطشان را بیشتر می کرد. ابرها به هم نزدیک تر می شدند و به خاطر این  دوستی  اشک شوق خود را به زمین هدیه می کردند اشک شوق ابرها بین پرندگان، درختان، پروانه ها و گل ها تقسیم شد. گل رز آن جا نشسته بود منتظر حاصل این دوستی!

ابر قطره ای هم به گل رز که حالا دیگر یک پروانه با شادی تمام دور آن طواف می کرد هدیه داد. در این میان دخترکی به سوی گل رز آمد و دوستی گل رز و پروانه  را به هم زد و خود خواهانه دستش را به سوی گل رز دراز کرد، انگار که قصد جان او را داشت. ابر ، پرندگان ، پروانه ها نسیم ، شادی خود را از دست دادند.

پرندگان و پروانه ها فریاد می زدند، ابر گریه می کرد و نسیم از خشم زیاد طوفان شده بود. اما هیچ کدام از این کارها دل سنگ دخترک را آرام نکرد. پروانه ای که دوست صمیمی گل رز بود دیگر نمی توانست هرصبح صورت گل رز را بوسه باران کند و شادی اش را با او تقسیم کند، ابرها دیگر نمی توانستند تحمل کنند حال دیگر اشک شوق ابرها با برهم  خوردن دوستی گل و پروانه به اشک غم تبدیل شده بود.

یکدفعه پروانه فکری به ذهنش رسید از ابر خواست تا دوباره اشک شوق ببارد، ابر اشک هایش را به زمین هدیه کرد، پروانه به دور ساقه ی کنده شده ی گل رز رفت و همان طور طواف می کرد، باورش نمی شد گل دوباره زنده شد.

مریم سهرابی 16 ساله

 
Blog Skin