دلم به چارشنبه های زندگیم خیلی خوش است. چون دو بال صورتی روی پشتم درمی آیند و مرا هفت بار دور گنبد طلایی اش می گردانند و بعد می نشانند درست بالای گنبد، تا طلوع خدا را از نزدیک تماشا کنم. امروز هم چهارشنبه است از همان چهارشنبه های سبز دوست داشتنی. امروز هم خورشید زیر قولش نزده است و مثل هرروز از پشت گنبد سرک می کشد و برایم دست تکان می دهد. امروز هم یک عالمه قلب آبی بزرگ و کوچک، از همان هایی که بوی خوب مهربانی می دهند؛ توی بوستان کودک، منتظرم هستند.
با اینکه تازه امتحانات بچه ها تمام شده است، اما هیچ کدام از صندلی های سبز توی کتابخانه ی مرکز 2 تنها نیستند. مثل همیشه کلاسمان را با بازی شروع می کنیم.
همان اول خودم اوستا می شوم و می گویم: رنگ و وارنگه! بچه ها می گویند:چه رنگه؟
- از همه رنگه!
- چه رنگه؟
- مروارید رنگه!
- چه رنگه؟
- به رنگ آبی فیروزه ای!
تلاش بچه ها برای پیدا کردن شیء موردنظر با رنگ آبی فیروزه ای، مهیج ترین قسمت بازی است. هرکدام از آن ها یک بار اوستا می شوند و بازی را به دست می گیرند.
نوبتی هم که باشد نوبت نوشتن است. به دلیل خستگی امتحانات، ترجیح می دهم چند سوال مطرح کنم تا آن ها ضمن دادن پاسخ، به فکر فرو روند.
از بچه ها می پرسم، خورشید چه رنگی است؟ می گویند زرد. می گویم: کسی می داند که چرا خورشید زرد است؟ هر کدام از آن ها چیزی می گویند. سارا می گوید: چون نور زرد است و خورشید نور دارد. رضوان می گوید:چون باید بتابد تا گرما بدهد. زهرا می گوید: شاید خورشید مریض است! بچه ها چشم هایشان گرد می شود و همه می گویند شاید...... از اعضای خوب کلاس می خواهم به سوالاتی که از آن ها می کنم پاسخ های ادبی و زیبا بدهند.
- چرا دریا آبی است؟ زهرا حیدری می نویسد چون دریا و آسمان با هم خواهر و برادرند. فاطمه نجاتیان می نویسد چون هم رنگ دوستش آسمون باشه.
سارا پناهی می نویسد چون دریا مهربان است.
- چرا ابر سفید است؟
چون زیاد نمک خورده است. زهرا حیدری
چون ابر از یک چیزی ذوق زده شده است. عارفه شرقی
چون ابر ترسیده است. سارا پناهی
چون گریه کرده و اشک هاش تموم شده . مهلا ملایی
چون وقتی رعد و برق می زند از ترس تمام بدنش سفید شده است. آرزو حیدری
چون یخ زده است. زهرا ذاکریان
چون از چیزی وحشت زده شده است فاطمه نجاتیان
چون دوست داره رنگ گل یاس باشه. سحر دلشاد
- چرا خون قرمز است؟
چون عصبانی است از اینکه گلبول ها توش زیاد ورجه وورجه می کنن. زهرا حیدری
- چرا ستاره ها نقره ای هستند؟
چون ستاره ها در شب لباس درخشانشان را می پوشند و برق می زنند. زهرا حیدری
چون مانند روز نوری برای روشنایی شب داشته باشند. سارا پناهی
-چرا شب سیاه است؟
چون که دروغ گفته. زهرا حیدری
چون که یک بچه توی دفتر خودش آسمان را سیاه کرده است. زهرا ذاکریان
چون می خواهند ما را بخواباند
- چرا کوه ها قهوه ای هستند؟
چون خشکشون زده. زهرا حیدری
- چرا چمن سبز است؟
چون که جوونه. زهرا حیدری
چون گل ها بهتر بتوانند خودشان را نشان دهند. مهلا ملایی
- چرا موی پدر بزرگ ها سفید است؟
چون که این قدر نوه هایشان اذیت کردند که موهاشون مثل ابر سفید شده. زهرا حیدری
- چرا غروب نارنجی است؟
چون که این قدر پرتقال خورده که پرتقالی شده است. زهرا حیدری
چون از این که می خواهد از نعمت های خدا محروم شود ناراحت شده و رنگش پر رنگ شده است. آرزو حیدری
چون وقتی خورشید پشت کوه ها ناپدید می شود آسمان ناراحت می شود و رنگ آن نارنجی می شود. مهلا ملایی
چون نارنگی را زیاد دوست دارد. سارا پناهی
غرق در جواب های رنگی آن ها بودم، که فرشته پرسید: راستی چرا چهارشنبه ها سبز است؟!......